4/21/2009
4/20/2009
4/19/2009
ولو زیر پتو- روی تخت و زمین و دیوار
پنجره ی گنده ی باز از گرما، ساعت چار صبح
:
یک و بیست دقیقه ی بامداده، شبت بخیر، دلم برات تنگ شده بی وفا، خواب های شیرین ببینی.
پسرهه قلقلک بده با ناخونای گنده ی گیتاری، تا صبح قلقلک بخورم. دست بند داشتم دستاشو می بستم.
_
و تا سرش می رسه به بالش چرتش می گیره. سیخونک می زدم،
گاهی وقت ها ترش دوست دارم
بعضی وقت ها شیرین
بعضی وقت هام نمی دونم چی
"دور میدون دیدمت، اونام دیده بودنت"
(حق با توست مرد)
همش از ترس ِ اینه که شکمم مث ِ تو بشه.
4/09/2009
4/06/2009
3/30/2009
دوباره زنگ می زنم و شما تو راهید و می خواین همین امشب مبل ها رو ببرین خونه. ما هم نشستیم توی خانه. ولو جلوی تلویزیون. شام ماهی سفید درست کردیم.
گشنمه. از صبح تا حالا فقط یه ذره ناهار خوردم. فسنجون. یه روز کامل با غذاهای شمالی. نون و پنیر می خورم. بعدش هم کمی خیار. خیار ها رو که می بینم هوس می کنم سالاد شیرازی درست کنم. هر چند که فکر می کنم که زیاد با ماهی جور در نیان.
نشسته است توی هال، جلوی تلویزیون. خیار ها رو پوست می کنه و دونه دونه می ندازشون توی ظرف گود. به من می گه: "این قابلمه هه هشت تا برنج جا می گیره؟"
تلویزیون شبکه ی استانی داره یه سریال پلیسی نشون می ده و من هم نشستم جلوی اون و فکر می کنم که امشب تا همه دور هم جمع بشن زودتر از ساعت ده نمی شه.
بوی ماهی تمام خونه رو گرفته. دلم ضعف می ره. سریال تلویزیون یکی از قسمت های جدید کبری یازدهه.
زنگ می زنم. کجایید شما ها؟ بهم می گی که چه خوب ِ که نزدیک ِ عیده. تمام مبل فروشی ها ده درصد تخفیف می دهن.
یاسی از صبحه که دستشویی نرفته. همه بهش گیر دادن که خوب برو دستشویی. میگه خوب، ندارم!
+++
چهارم عید عروسی پسر عمومه توی رشت. پنجمش عروسی داداش یکی از دوستای صمیمی. شیش ام عروسی دختر یکی از همسایه های قدیمی. همه توی تکاپو ان و می خوان عید برن رشت و اون طرف ها بگردن. هر روز می رن لباس می خرن و ماشین می برن برای سرویس و آرایشگاه و اینجور چیزها.
حوصلم نمی یاد برم شمال. حوصله ی یه سفر بیشتر از یه روزه رو ندارم.
برای عید نمی خواستم لباس بخرم. بابام هی گیر داد گفت اگه می خوای بیای عروسی برو یه چیزی بخر. البته اونموقع تصمیم داشتم برم عروسی. هر چی گشتم چیز خوشگل پیدا نکردم. فقط یه پیرهن دیدم قرمز بود که از پشت ویترین فقط یقه اش معلوم بود و رنگش هم خیلی خوشگل بود. وقتی اورد برام دیدم که بالای جیب هاش پارچه های چین چینی دوختن. اول خواستم بخرم نمی دونم چرا پشیمون شدم. شاید به خاطر اون چین چینی های نا متعارفش.
+++
من از آدم های بد قول خیلی بدم می یاد. یعنی وقتی که یکی بهم قول می ده، اگه یه روزی، یه ساعتی، یه جایی قرار می ذاره یا بالاخره قول کاری رو می ده من همش منتظر می مونم. تموم فکرم به اینه که کی می شه و اگه یه چیز خیلی خوب هم باشه که چه بدتر. حالا تو از اول زمستون بهم زنگ زدی و گفتی که به زودی باهات قرار می ذارم. خیلی وقت گذشته و تو قرار نمی ذاری و نمی ذاری و نمی ذاری.
+++
رفتم موهامو کوتاه کنم. دوستم بهم یه جایی رو گفت برم اونجا. آرایشگاهش بزرگ بود و جای گرونی بود و بیشتر از دوازده تا آرایشگر داشت. عین بقالی بود. همین طوری آدم ها می رفتن و می یومدن. هر کس سر و کله اش با مشتری خودش بود و صدای موسیقی و صدای حرف زدن اون همه آدم. جای جالبی بود. خیلی خوشم اومد از جاش و آدم هاش و خیلی گرم بود همه چی. بقل دست من یه پسر بور و سفید پنج- شش ساله نشسته بود با داییش اومده بود انگار می خواستن برن مهمونی اومده بود موهاش رو درست کنه. موهای منم خیلی بد درست کرد. چند بار بهش گفتم که نمی خوام موهامو کوتاه کنم فقط می خوام مرتب بشه. بالاخره موهامو یه جورایی مثل مدل آلمانی زد و خیلی کوتاه شد. من که معمولن آرایشگاه نزدیک خونمون می رفتم دو- سه تومن می گرفت گفتم دیگه اینجا نهایتن پنج تومن می گیره. هفت تومن هم گرفت که اصلن خوب هم اندازه ی پولش کوتاه نکرد. آخر سر که پسر بغل دستی موهاش درست شد، چنان ذوق می کرد و می چرخید تو سالن. ولی بازم اونقدر شلوغ بود که صداش اصلن نمی یومد که سر می خورد کف سالن و یه چیز هایی می گفت.
+++
ماهی عید هامون اونقدر گند ان که وقتی گذاشته بودمشون توی یه تشت ِ روی پله های بیرون،. یکیشون از توی تشت پریده بود اوفتاده بود زیر ِ راه پله.
ولی زودی دیدمش، نجات پیدا کرد.
+++
امشب یه مجموعه ی فیلم کوتاه که به مناسبت ِ شصتمین سالگرد ِ جشنواره ی کن بود دیدم. توی فیلم برادران ِ داردن دختره بازیگره فیلم رزتا بود که بزرگ شده بود موهاش بلند بود و رنگش کرده بود. توی فیلم ِ آلخاندرو گونزالس ایناریتو هم دختره بازیگر فیلم دی نایت دی نایت بود که دلم برای این دو تا تنگ شده بود. تازه یه کنسرت هم از دایدو دیدم.
روحم شاد شد.
+++
پرده ی اتاقم رو درآوردم که بشورم. انگار اتاق لخت شده. کچ هایی که شیشه ها رو چسبوندن به پنجره از نم بارون زرد شدن. رنگ های پایین پنجره زنگ زده.
یه سال بوده که نمی دونستم پشت اون پرده چه خبرایی بوده.
+++
خیلی وقت ِ که می خوام زیر تختمو تمیز کنم. پر کاغذ و سی دی و کتاب ِ
پر از گرد و خاک ِ
+++
بعد از چند وقت دوباره کد ناشناخته ی مایکل هانکه رو دیدم.
اوهوم.
+++
عید جمعه است. پنج تا تخم مرغ رنگ کردم. یه دونه قرمز. یه دونه آبی فیروزه ای. یه دونه ابر و باد. یه دونه رنگین کمونی. یه دونه هم نمی دونم چه جوری بگم، قاطی، پاتی- راه راهی.
+++
امشب که چهار شنبه سوری بود من که تا ساعت هفت خواب بودم. بعدش هم قرار بود بریم مهمونی. سر کوچمون هم بچه خورده ها آتیش روشن کرده بودن و حال می کردن و ترقه و اینا.
رفته بودم توی بالکن خونه ی کسی که رفته بودیم خونشون مهمونی. از توی بالکن دو تا سگ بزرگ مثل ِ نژاد گرگی ها بودن. دیدم توی خیابون برای خودشون راه می رفتن. یکی سفید. یکی سیاه. انگار دو قلو بودن فقط رنگاشون فرق می کرد. سفیده خیلی ناز بود. سیاهه هم پاش می لنگید. نمی دونم چی کار می کردن اونجا. به قیافشون از اون فاصله دو طبقه نمی خورد که ولگرد! باشن.
شب همش با یاسی می رفتیم توی اتاق خواب من براش لاک می زدم. تمام لاک های طرف رو زدیم. یه تیکه آبی، یه تیکه صورتی با یه خال قهوه ای وسطش. یاسی هم هی می رفت لباس هاش رو عوض می کرد و دامن و شلوار می پوشید. می رفتیم مدل موهاشو عوض می کردم و
با گیر و کش و اینا.
شب هم که اومدم خونه دیدم لاک پشتم سر و دست و پاهاشو کرده توی لاک رفته زیر آب خوابیده. برق که روشن کردم و با سر و صدای همه بیدار شده بود، توی آب می چرخید.
+++
با بهار داشتیم حرف می زدیم که اسم لاکپشتمو چی بذاریم. تعریف کرد که قبلن تر ها یه لاک پشتی داشته اسمش شفتالو بوده بهش می گفتن شَفی جان. منم گفتم خوب به یاد ِ شِفی جان اسم این یکی رو بذاریم شِفی جان.
این طور شد که اسمش شد شِفی جان.
+++
یادت افتادم امروز ظهر. یاد ِ دو- سه سال پیش. که چقدر خوب بود هر روز بعد از مدرسه می رفتم کافی نت کنار مدرسه که وب کم داشت. خونمون اون موقع ها وب کم نداشتم، الان هم ندارم. نمی دونم چه جوری بود. دوست داشتیم هم رو -رو در رو- ببینیم. همون اول ها که از ونکوور اومده بودی و بلد نبودی فارسی بنویسی و فقط یه ذره حرف زدن بلد بودی و پینگیلیش می فهمیدی و جمله ها رو بلد نبودی بنویسی و برام انگلیسی می نوشتی و من نوشته هات رو نصفه نیمه می فهمیدم. راستش اون روزا خیلی خوشحال بودم. برای همه چی. از اینکه اون روزها دوتامون زندگی هیجان انگیزی داشتیم و تو با مونا بودی و باید برمی گشتی به دانشگاه و دخترت و خونه و زندگیت. و تو رفتی و برنگشتی و یادم هست که اونموقع ها احمدی نژاد تازه رئیس جمهور شده بود و تو می گفتی که می ترسم بیام و نتونم برگردم. یادمه برام نوشتی که اومدم ایران با هم می ریم محلات، شاید مونا هم باهام بیاد. بعد گفتی که مونا حامله است و دارین بچه دار می شین و حالا حالا ها بر نمی گردی و بعد با مونا بهم زدی و با هم عروسی هم نکردین.
داشتم همش فکر می کردم به دخترت که تقریبن هم سن وسال من بود. اسمش رو یادم رفته. هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد. یه اسم ایتالیایی خیلی کوچولوو راحتی داشت که یادم رفته و چند وقت پیش که با هم چت می کردیم چقدر خوب فارسی یاد گرفته بودی و پنج دقیقه بعدش کلاس داشتی و داشتی از کتابخونه دانشگاه باهام چت می کردی. جی میلت رو هم بهم دادی، گمش کردم. اصلن ازت خبر ندارم.
شماره ی موبایل ایرانت رو می گیرم. هنوز هم قعطه. یعنی اینکه ایران هم نیستی.
من دلم برات تنگ شده که به غذا می گفتی گذا.
+++
زبون فرانسه
باید یه روز یاد بگیرمت.
+++
پیش خودم گفتم بهت حق می دم. که شوکه شده باشی، ترسیده باشی یا اصلا نتونی درک کنی. برای خودم که خیلی ساده بود همه ی اون حرف ها که بین ما رد و بدل شد و تو هم برعکس همه خیلی ساده برخورد کردی.
+++
تمام شده ام
دیروز داشتم به دوستم می گفتم:
تنها ام
صدای باران آمده
من از غصه،
ترکیده ام
باد، باد، باد
پف کرده ام
خالی می شوم
همه چیز، همه چیز، همه چیز
می گذرد؛ چیزهای خوبی برای خودم
آرزو می کنم
زیر چشمانم گود رفته است
من شانس های زیادی
داشته ام
زیر پوست من
دنیا می چرخد
آدم های خودش را دارد
+++
همه چیز آرامش بخش بوده است، زیر کاپشنم پاره شده بود، می خواستم رد شوم از خیابان، دور میدان، از آن داروخانه ی سر نبش، مسواک بخرم...
+++
دلم تنگ شده بود دیروز برات. می دونستم اگه دوباره بهت زنگ بزنم تو اصلن انگار نه انگار که گذشته بر ما چه گذشته.
همین هم حسنیه که یکی هست که همه چی رو زود یادش می ره یا حداقل به روی خودش نمی یاره و تظاهر می کنه که یادش رفته.
فکر می کنم. زنگ بزنم؟ نزنم؟
می دونستم که دوباره پشمون می شم.
دلم می خواستت ولی زنگ نزدم.
+++
دیدمت سر خیابون. توی گوشت آهنگ داشتی. خواستم فقط بیام جلو بهت سلام کنم.
مدرسه ای هستی؟ سوار اون اتوبوسه می شی؟
+++
می گفتم برایم مهم نیست، که برای قبلی بود. که تمام ِ تجربه ها که در راهند. دست از سر کسی برداشتن، رفتن، که نباشی. که من می خواهم، دوباره، همان تجربه ها بیایند سراغم. مرا اغوا کنند، گول بزنند، کاری کنند.
2/19/2009
2/17/2009
مرسی. کجایی؟ فیلم ها رو چی کار کردی؟
اگه حوصلت سر رفته بگیر بخواب یا کتاب بخون یا...
_من که همش خوابم! کتاب خوب هم ندارم! فیلم خوب هام هم ته کشیده! فعلن یه ذره موسیقی هست! می دونی الان هوس چی کردم؟ از این دوستا که می یان سراغت می رین با ماشینش خارج شهر می گردین.
اوه ولی من دوست دارم اول بخوابم تا بعدش چه شود.
_خوب! بگیر بخواب! تنبل! الهی کابوس ببینی! آقای فیل بیاد توی خوابت!
_بیدار شدی؟ کابوس دیدی؟ آقای فیل اومد به خوابت؟
فیل بزرگ رو می گی که از چلسی اخراج شد؟
اوکی تو فیل گاس رو می گی.
_ ای قاتل ساندویچتو نمی خوای بدی بخونم؟
2/16/2009
2/15/2009
تموم ِ کیفش به اینه که نیم ساعت یه بار بری از توی فریزر بستنی های یاسی رو کش بری.
تموم ِ کیفش به اینه که یه هفته هله هوله نخوری تا جوش های صورتت خوب بشه و به خودت قول بدی که صورتم برام مهم تره تا خوردنی. بعد تا خوب بشه از فرداش دوباره شروع کنی به هله هوله خوردن.
تموم ِ کیفش به اینه که همه ی کارهاتو با برنامه ریزی انجام بدی ولی اتفاقی جلوشون بدی.
تموم ِ کیفش به اینه که توی هوای سرد با محمد رضا از اون مغازه ی تو خیابون که بوی کره می ده همیشه بری ذرت بخری و توی خیابون سرپا بخوری با اینکه می دونی هر وقت از اینا خوردی شبش دل درد گرفتی.
تموم ِ کیفش به اینه که تو رو ببره کبابی "عمو سید" با نون های داغ تنوری.
تموم ِ کیفش به اینه که بریم توی پاساژ لباس. هر مغازه ای رو که رد شدیم لباس های مورد ِ علاقمون رو انتخاب کنیم.
تموم ِ کیفش به اینه که فقط کتونی آل استار بخری.
تموم ِ کیفش به اینه بری خونه ی دوستت با خواهر ها و برادر ها و مادر ِ مهربونش املت بخوری.
تموم ِ کیفش به اینه که بری خونه ی دوست ِ دانشجوی تنهات براش کیک نسکافه ای درست کنی.
تموم ِ کیفش به اینه که با شماره های ناشناس بهش مسیج بدی ولی اون هنوز هم تو رو بشناسه.
تموم ِ کیفش به اینه که یه دایی هست که هر چی کار داری برات انجام می ده و وقتی صبح حالشو نداری می ره بستتو پست می کنه.
تموم ِ کیفش به اینه که بری توی اینترنت عکسای جورج کلونی رو جمع کنی.
تموم ِ کیفش به اینه که به احمد بگی بره پیکان ِ باباشو بدزده برین خیابون.
تموم ِ کیفش به اینه که نیم ساعت تموم، بدون حرکت بشینی زیر دوش ِ آب گرم.
تموم ِ کیفش به اینه که با دوستایی که راحت نیستی قطع رابطه کنی.
تموم ِ کیفش به اینه که شبش با بابات کلی دعوا کنی و بگی دیگه باهات حرف نمی زنم بعد صبحش از هر دو طرف انگار نه انگار.
تموم ِ کیفش به اینه که بشینی برای یاسی کاردستی درست کنی. با دکمه و نخ های رنگی براش گردنبند بسازی، کارت پستال ِ زرافه درست کنین، روش لاک صورتی بزنین.
تموم ِ کیفش به اینه که تا صبح بشینی چهار تا فیلم رو پشت ِ سر هم ببینی.
تموم ِ کیفش به اینه به بهونه های بی خودی بی خودی باهاش قرار بذاری.
تموم ِ کیفش به اینه که تموم ِ برنامه هاتو، حتی مو کوتاه کردنتو بذاری برای بعد ِ دانشگاه قبول شدن.
تموم ِ کیفش به اینه که می تونی با خواب هات زندگی کنی، صبح که از خواب بیدار می شی می تونی اونا رو دوباره مرور کنی به صحنه های خنده دارش دوباره بخندی.
تموم ِ کیفش به اینه که وقتی اوربیت ِ اوکالیپتوس می خوری بعدش سیب ِ زرد بخوری و به مزش فکر کنی.
تموم ِ کیفش به اینه موهات رو خودت توی حموم کوتاه کنی.
تموم ِ کیفش به اینه همیشه توی گوشت موسیقی داشته باشی.
تموم ِ کیفش به اینه که ناهارتو ساعت سه وقتی همه دارن چرت می زنن و تو تازه بیدار شدی بخوری.
تموم ِ کیفش به اینه که مسواکتو توی حموم، زیر دوش بزنی.
تموم ِ کیفش به اینه که کادوی تولد ِ نامزد دوستتو تو بری انتخاب کنی، بخری و کادو کنی و حتی دوستت هم روحش خبر نداشته باشه تو کادو چیه بعد ببره واسه نامزدش و کلی براش کلاس بذاره و نامزد بگه تو چقدر خوش سلیقه ای!
تموم ِ کیفش به اینه که بری سینما فیلم های چرت و پرت ببینی تا فقط وقتت پر بشه و نری مدرسه.
کیفش به خیلی چیزای دیگه هم هست تازه...
1/30/2009
1/29/2009
1/21/2009
1/12/2009
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
برف می یاد، حالا می فهمم که چقدر عاشق ِ توام.
12/24/2008
12/22/2008
12/17/2008
من بدم می یاد از خونه ی جدید که کفش سرامیک ِ. عینهو حموم می مونه!
12/11/2008
_خوب! حالا که گواهینامه گرفتی شیرینی چی بهم می دی؟
بیا!... این دویس و شیش ِ ام مال ِ تو!
11/26/2008
11/23/2008
11/21/2008
11/18/2008
البته بعدش که عکس هاشو می بینم امیدوار می شم. می گم وااای. چقد من خوش عکسم!
11/13/2008
"مَمه دون" بر وزن نمکدون. "ممه دونی" بر وزن کامنت دونی. بنویسم یادم نره. باستی این کلمه اختراع می شد که بیانگر نرمی و لطافت باشه خب ....
Newsha. 4.22 Am
11/09/2008
موی مشکی
صاف، کنار
سفید
بور
قهوه ای، شکلاتی
سر، رو به بالا
مث ِ همیشه
_ببخشید،... سلام!
مرسی، اوم... خدافظ!
10/26/2008
بعد از بی جواب ماندن ِ تماس ام
تبخیر می شوم
نارنجی ِ لطیف می شوم
در صدات
که مخمل است، که برگ گل است، که صبح است.
ثانیه ها سنگین بوده است
روی سینه ام
حالا که آه...
حالا که بهتر نفس می کشم، می فهمم.
خدا خدا کرده بودم که بن بست نشویم.
جان ِ جهان باز مرا نواخته است.
آشفتگی هایم را
بی طعمی ِ تصویر ام در آینه را
به یک کرشمه خریده است.
پاسخ بوده است.
کم نیاورده است...
تو، همچون پدرت، خرفت هستی.
می گم من خیلی خوش شانسم! نیگا کن. من متولد 1369 ام. 3 رو با 1 جمع کنی می شه 4. بعدش اگه 6 رو از 9 کم کنی می شه 3. بعد اگه 3 و 4 رو با هم جمع کنی می شه 7. یعنی بهترین عدد دنیا. یعنی اینکه من خیلی خوش شانسم!
می خندد... صورتم را می بوسد.
_می دونی ما دوتامون از یه مشکل رنج می بریم.
چه مشکلی؟
_نیگا کن. دوتامون دماغون گنده ست، ولی مال ِ تو گنده تره!
خوشگله که!
_آ آ آ آ آرررره... فقط عین ِ جوجه عقاباس!!!
تو بهترین کسی هستی که می توانی باشی، خیلی می خواهمت.
10/20/2008
10/19/2008
10/16/2008
10/15/2008
10/13/2008
محمد رضا می گفت که اصولن با کسی قرار نمی ذاره. بذاره هم دانشگاه نمی ذاره.
به من گفت دانشگاه جاییه که همیشه هستم، بیا اونجا.
دیدی؟ دددددددددددددیییییییییییییییییییییییییییدددددددددددددددددددددددددددییییییییییی؟؟؟
10/05/2008
10/04/2008
9/29/2008
9/27/2008
شاید واسه اینه که سر من خیلی خلوته...
9/26/2008
9/25/2008
9/18/2008
بعدشم خورد و خوراکم هم همین طوری شده. گشنمه ها، خیلی. دارم از ضعف می میرم ها، خیلی. ولی تا یه ذره غذا می خورم سیر می شم و دیگه نمی تونم بخورم. امروز صبح سر جلسه دو بار اومدم بیرون آب و شکلات خوردم که غش نکنم وسط ِ جلسه ی امتحان. دلم هم درد می کنه راستی. آبریزش بینی هم همچنین. سردم هم هست راستی! کلی می رم زیر ِ پتو.
صبح
آقای دوست: چیه؟ دوباره دیشب فیلم ژاپنی دیدی؟
- چه ربطی داره؟
پس چرا چشات اینقد تنگه؟ تو که قبلن چشمات مث ِ گاو درشت بود!
به ملاقات من اگر می آیید برایم آلوچه (با طعم آلو- زغال اخته و خرما) بیاورید!
9/13/2008
9/08/2008
9/06/2008
تنها جایی که هیچ وقت نرفتم و قول می دم که نرم تبریز ِ
تنها جایی که هیچ وقت نرفتم و قول می دم که برم شیراز ِ
_ تازه کجاشو دیدی؟
آره، خیلی هم دخترونه حرف می زنی.
_ اِ اِ اِ؟
آها! کارهاتم دخترونه هست.
_ خوب یهو بگو من دخترم دیگه!!
آی گل گفتی!
8/30/2008
8/26/2008
8/23/2008
گفت: ((یعنی این کار ِ من خوشحالت می کنه؟))
گفت: ((نمی دونم))
این بار با جدیت گفت: ((خوشحالت می کنه؟))
سکوت کرد...
دکمه های شلوارش را باز کرد.
گفت: ((س-ا-ک بزنم؟))
آدم می یاد یه جای جدید می بینه. بعد همه چی عین همون جای قبلین.
غریبه ای از بهشت. جیم جارموش
تلفنی، من: سلام آقای علی آبادی هستین بیام؟
علی آبادی: آره بیا دیگه، مسخره کردی تو هم!
من: نبودم آخه، امروز رسیدم. تا 10 دقیقه دیگه اونجام.
10 دقیقه دیگه،
خارجی- روز- دم خوابگاه
علی آبادی نیستش.
تلفنی: آقای علی آبادی چرا نیستین؟
:منتظر بمون میام!منتظر میمانیم!
داخلی- روز- دفتر علی آبادی.
اینجانب قیافه میگیریم مث آدمای خسته ی داغون که تازه از راه رسیدن!
علی آبادی: نامه دوس پسرت دیگه؟
اینجانب مث قل مراد میگوییم: ها؟
میگه: بیا؛ یه نامه هم توش هه؛ چرت و پرت در مورد فیلم توش نوشته!
از اونجای پاکت که وازه یه مثلثی از نامه رو میبینم و توی دلمان به کله ی کچل علی آبادی میخندیم، از قیافه اش که گیجه میبارید!بسته را از دستش میگیریم عین فشنگ می پریم بیرون!
این بود انشای من!
(حقوق نویسنده محفوظ است!)
نوشته ی ساغر
ترجمه از من
از کامنت دونیه اینجا!
8/20/2008
8/19/2008
8/18/2008
اهل ریسک نیستم
اهل باختن دوباره هم نیستم! چون واقعا توانش را ندارم
یعنی اصلا اهل دوباره شروع کردن با کسی نیستم که دوباره من را ابزاری بخواهد
برای همین باید فکری به حال خودم کنم!فکری به حال روزهایی که به سن آقا جون و مادر جون می رسم!به فکر روزهایی که به نوستالوژی بودن فکر نکنم و دلم به همین ظواهر دنیا خوش باشد!
حالا کدام پسر است که با من بماند و خواهد ماند؟
با من مرد شود! پیر و پیر مرد شود!؟
و شریک روزهای غمم باشد!
چه کسی این تضمین را می دهد؟ اینجاست که منطق گاهای خاموشم، بیدار می شود و به تمام پرسش های بالا پاسخ منفی می دهد
8/13/2008
8/08/2008
دست به کار شو!
دوست ِ عزیز
کاندید شدن فیلم شما را در بیست و دومین جشنواره ی بین قاره ای فیلم پ-و-ر-ن-و بم تبریک گفته و برای شما افق های دراز آرزومندیم.
از طرف انجمن تصویر برداران و عکاسان پشت صحنه ی فیلم های پ-و-ر-ن-و استان مربوطه و حومه
8/03/2008
8/02/2008
یه چند وقتیه که می خوام برای وبلاگم موزیک بذارم. بلد نیستم که! مسئول امور فنی مون هم که رفتن صفا سیتی پیست اسکی!
آلت ِ قتاله:
7/25/2008
7/24/2008
خودکشی وار
حس ِ تک تی شرت ِ پسرونه ی مغازه ی زیر پیتزا شب
عاقلانه وار
راه رفتن، خیابان خلوت، شوهر عصبانی
فروشنده ی جالب توجه، دوستان الواط
حس ِ بد پیشخدمت
زندگی متوسط، آدم های شاد، مینی بوس ِ باز
آب معدنی سایز بزرگ، آدم های شاد
خودکشی وار...بدون حس، "ب د و ن ِ" حس
7/23/2008
7/20/2008
7/18/2008
7/14/2008
اصولن دستشویی چیزی خوب است.
آی چه خوبه آدم خونش 2 تا دستشویی داشته باشه!
بعد به من می گن تو زیاد توی دستشویی می مونی!!!
بعد به من میگن تو زیاد می ری دستشویی!!!
رکورد می زنی؟
ببخشید دستشویی کی خالی می شه؟
دستشویی خالی خدمتتون هست؟
چاکر دستشویی هم هستیم!
ما دستشویی را دوست داریم!
دستشویی را عشق است!!!
لطفن دستشوییش رو زیاد کنید!
لطفن دستشوییش زیاد باشه لطفن!
خیلی بهت فکر می کنم دستشویی، تو چی؟؟؟
7/12/2008
7/10/2008
7/02/2008
فکر کنید ساعت 3 صبح هست! هی خوابتان می آید، پشت کامپیوتر هی دارید چرت می زنید و وبلاگ این خانوم را تماشا می نمایید. بعد یهو یادت می افتد پس کوش عکس ِ مامان مرغ نوک حنایی؟ بعد یهو کامپیوتر ات قاط می زند و سکته می کند. دیگر هیچ چیز کار نمی کند. وقتی می بینید دیگر چاره ای ندارید کامپیوتر را ری ست می کنید. یهودر یک لحظه بوی سوختگی به مشامتان می رسد. نع! بوی غذای سر اجاقتان نیست، کامپیوتر است که در حال سوختن می باشد. هر چی می خواهید کامپیوتررا خاموش کنید نمی شود، چراغ را روشن می نمایید و می بینید که بعله رم کامپیوترتان سوخته و شاید هم مادر بوردش و شاید جاهای دیگری که شما نمی دانید. با غصه و غم فراوان به روی بالش قرمز خود رها می شوید و آه از ته دل می کشید و مجددن از همان ته دل چند فحش آبدار به چند شخص حقیقی می دهید. تنها چیزی که در این مواقع می تواند شما را آرام کند همانا خوردنی هست. یک عدد کیم از فریز خارج نموده و می خورید و با حسرت تمام چوب بستنی را در اتمام می مکید! با آرامش به خواب می روید و صبح که نمی دانید طرف های چه ساعتی هست خانوم اس ام اس می دهند و از انتخاب اسم فرزند ذکورمان* توسط شما بسی ابراز شادمانی می نمایند! شما هنوز در حالت اغوا می باشید و نمی فهمید چه خوانده اید**. ساعت سه خانوم اس ام اس می دهند و از انتخاب اسم دختر ها*** می گویند. بعد یهو دختر عمویتان تماس می گیرد.**** و می گوید که ما***** الان اومدیم استخر آب گرم یکی- دوساعت دیگه راه می افتیم می یایم خونتون. بعد شما می گویید که نع! هیشکی خونمون نیست همه رفتن شمال تازه امروز بعد از ظهر می رسن و اون ها هم در کمال خونسردی می گویند که شب که ما می یایم که هستن! انگار تمام بدبختی های دنیا روی سرتان آوار می شود و فکر می کنید که با اولین چیزی که به دستتان آمد خودکشی کنید.****** یخچال را که باز می کنید... هیچ چیز در آن نمی بینید!******* سریع شلوار خود را به پا کرده (خدا را شکر همه ی پول ها را به زمین نزده اید) و می روید بقالی سر چهار راه سر کوچتون. کاهو، گوجه فرنگی، خیار، فلفل دلمه ای، موز، طالبی، هلو، گیلاس می خرید بعد به سوپر مارکت روبرو یی جنب بانک مراجعه کرده و نوشابه، چیپس، سس، پودر ژله و از این جور چیز های میخرید. به خانه بر می گردید. در فریزر را باز می کنید(توصیه می شود که مرغ و گوشت حتمن داشته باشین) در همین حین تلفن زنگ می زند. خواهر می باشد. می گوید که تا یک ساعت دیگه من به همراه شوهر آنجا آمده و فرزند را پیش تو گذاشته تا برویم آزمایشگاه و دکتر و اینا کار داریم و شما هر چی شرایط اضطراری را توضیح می دهید می گوید که بابا خودت یه جوری ردیفش کن دیگه! سریع به مادر بزرگ زنگ می زنین. الوووو... مامان بزرگ کی می یاین؟؟؟ عمویینا دارن می یان. هیچکس ایجا نیست. من چی کار کنم. و مامان بزرگتان می گوید هیچی کاری نمی خوای بکنی. فقط یه دو- سه نوع غذا درست کن ما ساعت شیش می رسیم. نگران نباش! و من فکر میکنم تا اون یک ساعت که اون زلزله می خواد بیاد بهتره چیکار کنم؟ سریع می رم ژله ی توی طالبی******** درست می کنم تا ببنده. برنج رو به تعداد نفرات که شونزده تا می شن خیس می کنم. فکر می کنم چی درست کنم واسه شام. فکر می کنید چی درست کنید واسه شام... اووووم... مرغ درست می کنید با قورمه سبزی. مرغ و گوشت********* و سبزی رو از فریزر خارج می کنید. فکر می کنید تا زلزله هنوز خونتون نیومده یک دوش بگیرید بد نیست. در حین اصلاح صورت همه ی نواحی صورت رو به جز دماغ رو می برید! بعد وقتی می یان بیرون دیگه کارها ی غذا و سالاد و اینا رو انجام می دین، زلزله از راه می رسه. برخلاف همیشه امروز از شانس ِ خوبتون خیلی آرومه و می خوابه. خونه رو جارو می کشید و گرد گیری و به داد ِ ظرف هایی که چند روز نشستین می رسین. ساعت شیش و نیم یهو مهمونا می رسن. می بینی که از اون ایل و تبار هیچ خبری نیست و فقط دختر عمو با فرزند دختر عمو و دختر خاله ی دختر عمو اومدن!!! می گن که اونا فردا بعد از ظهرش می یان. یعنی اونا تا فردا هم اینجان! مامان بزرگینا تازه ساعت هشت از راه می رسن. وقتی دیگه همه چی حاضر و آماده هست. بعد مامان بزرگ ِ می گه که چرا سوپ درست نکردی و شما می گویی که برو بابا! تازه این که چیزی نیست شب موقع ِ شام همه انگار توی رژیم هستن. به شخص ِ شما بشقاب دختر خاله ی دختر عمو رو می بینین که همش سه تا پر گوجه با دو تا پر خیار و نصف کفکیر برنج و یک بال ِ مرغ و دو قاشق قورمه سبزی کشید و خورد.( دختر خاله ی دختر عموی نامرد!)شب که تازه همه خوابیده اند به همراه جوانان حاضر در جمع تازه هوس می کنید که فیلم ببینید و این فیلم زیبا و بی ناموسی را می بینید! انگار نه انگار که شما فردا صبح ک ن ک و ر********** دارید ساعت شیش صبح که همه خوابند از خواب بیدار می شوید و به محل ذکر شده می روید و اونجا هیچ غلطی هم نمی کنید و موقع برگشت هوس می کنید که بروید کافی نت حالا که کامپیوترتان داغون هست. الان که دارید می نویسید خسته هستید. انگشت هایتان تاول زده و نصف آب ِ آب سرد کن کافی نت را هم خورده اید. تا از اینجا هم پرتتون نکردن بیرون لطفن سریعن خارج بشین!
*پاکان
** اینها را تازه وقتی می فهمید که تازه ساعت 3 و نیم بعد از ظهر از خواب بیدار شده اید.
*** پانیذ و پرتو
****همانا آغاز یک بلای آسمانی را می توان پیش بینی کرد!
*****ما را قشنگ توضیح نمی دهد. ولی آنطور که حدس می زنم ما باید عمو، زن عمو، دختر عمو، شوهر دختر عمو، دختر دختر عمو، پسر عمو، همسر پسر عمو، پسر عمو و پسر عمو باشند.
******مثلن خودتون رو با همون سیم تلفن از دیوار حلق آویز کنید.
*******در این مورد می تونید ابتدا یخچال رو از برق بکشید تا اولن توی برق صرفه جویی کرده باشید دومن می تونید به عنوان کمد لباش از شئ مذکور استفاده کنید.
********طرز تهیه: یک طالبی سفت رو از وسط ببرین و تخمه هاشو خالی کنین یعد به جای تخمه هاش توش مایه ی ژله رو بریزین بزارین توی یخچال ببنده وقتی بست اونو مث ِ هندونه قارچ قارچ کنید و کنارشو با میوه هایی مث ِ حلقه ی های کیوی یا گیلاس یا هر چی که دارین تزئین کنید.
*********باید بدونین که چه گوشتی رو برای قورمه سبزی انتخاب کنید.
سوال: گوشت گوشت ِ دیگه! چه فرقی می کنه؟
پاسخ: برای غذاهایی مثل قورمه سبزی که ساعت پختشون طولانیه باید از گوشت گوساله استفاده کرد چون گوشت گوسفند گوشت نرم تر و لطیف تری و توی ساعت طولانی پخت قورمه سبزی به اصطلاح آب می شه. از گوسفند توی خورشت های مثل قیمه و این جور چیز ها می شه استفاده کرد. فرقشون هم برای تشخیص این ِ که رنگ گوشت گوساله قرمز پر رنگ ِ ولی گوشت گوسفند صورتیه کمرنگ ِ.
********** این واژه ی خیلی زشت توسط شخص بنده شیتلر شد!
6/30/2008
وااای که من چقدر آشپزی دوست دارم! دیروز کلی آشپزی کردم و خیلی هم بهم خوش گذشت. ناهار لوبیا پلو درست کردم با سالاد شیرازی. بعد از ظهر کیک کاکائویی با فالوده. شب هم جوجه کباب درست کردم روی منقل توی حیاط با کلی مهمون! با دسر ژله ی توی طالبی و دیگه عرض کنم خدمتتون سالاد ماکارونی خوشمزه با خیار شورش زیاد باشه! خلاصه اینکه کلی عاشق آشپزی می باشم و کافیه وقتی گیر بیارم تا آشپزی کنم و از همینجا ارادت خود را نسبت به پیاز و فلفل دلمه ای اعلام می دارم! و کلی توپ بازی توی حیاط و چیدن گل شمعدونی برای بانوان و رفتن سه ساعت خرید با بانوان و فقط خرید یک دستگاه روسری و گیر نیامدن تاکسی و کسانی که همه یهو هوس سوار شدن به اتوبوس می کنند و پیدا کردن لونه ی مورچه ها زیر مبل ها و آشپزی و آشپزی و آشپزی و...
توصیه می کنم: یا خودتون آشپزی کنید یا وقتی یکی دیگه داره آشپزی می کنه هی تو کارش دخالت نکنین. مثلاً وقتی آشپز همه ی کارهاشو کرد و خواست غذا رو سرو کنه و غذاشو با سلیقه ی خودش که این همه زحمت کشیده تزئین کنه، هی نپرین وسط نق نق کنین بگین بده بده من روشو اونجوری می خوام بکنم. از قدیم گفتن آشپز که دو تا بشه غذا یا شور می شه یا بی نمک یا کار را که کرد آنکه تمام کرد!
6/28/2008
نامه ی یک عدد خانوم فداکار به همسر عزیز تر از جانش!
سلام شوهر!
نمی دانم از کجای دل خون خود و این بچه زبان بسته (کدوم بچه؟ هول نکن. می گم برات!) بگویم تا اندکی از مشکلاتم با تو تقسیم شوند. آه شوهر، دل من و این بچه برای تو پرپر می زند و تو به دیدار ما نمی آیی و هی می گویی که دایی باید تو را در این سفر سخت دریایی همراهی کند(کدوم سفر دریایی؟ سیریش نشو. حالا دیگر!) اقا او هم پشت گوش می اندازد. آه که خانواده تو از روز اول چشم دیدن مرا نداشت! حالا مادرت حتی به من و نوه اش سر هم نمی زند تا ببیند چگونه با یک لقمه نان تُست شده شب را به صبح و صبح را به شب می آوریم. فقط خدا می داند که ما در نبود تو چه می کشیم.
شوهر جان، تا کی این بچه سراغ تو را بگیرد و من به او بگویم پدرت در ممالک خارجی دارد تحصیل می کند تا بعداً برای ما چیز های خوب بخرد؟(من که می دونم تو دست توی جیبت نمی کنی، پس سر و ته کن. بیا!)
نمی دانی پسرت چقدر شبیه خودت شده! هر بار او را می بینم اشکم سرازیر می شود.( چته حالا؟ از دماغ به پایینتو که دیدم!)
دیگر عرضی با تو ندارم. سبزی و میوه زیاد بخور. برایت "قارچ، لوبیا سبز، فلفل دلمه ای منو ببخشید که قبلاً عاشقتون نبودم" کنار گذاشتم تا بیایی و بخوری.
من و این بچه می میرم برایت(البته روی من خیلی حساب نکن)
دوستدار تو
"خانوم"
6/18/2008
پدرت چی کاره هست؟ باباش دکتر داروسازه!
مادرت چی کاره هست؟ مادرش طراح لباسه!
چند تا بچه ای؟ تک فرزنده!
زبان چیزی بلدی؟ بععععله! انگلیسی و فرانسه!
قصد داری برگردی؟ بله! حتما به زودی!
دیوونه معلمه هی فکر می کرد من از خارج اومده ام. یه نصف ِ ترمی که گذشت اومد ازم چند تا سوال در این رابطه بپرسه. منم بهش گفتم هر چی گفتیم شوخی بود و از اینا و بی خیال شو و من تا مرز ِ افغانستان هم تا حالا نرفتم و چه برسه فرانسه و... طفلک فکر می کرد من خیلی متواضع ام! هی می گفت: نه دیگه... شوخی نکن بابا... خیلی بچه ی خاکی ای هستیاااااا...
6/09/2008
6/05/2008
اِهِم... اِهِم... صدام صاف نمی شه! من خواننده نسل فردا Alex می باشم!
6/02/2008
چراغ قوه-مسواک- چاه- باد- خمیر دندون- بستنی- تیغ- خیار- مایونز- نقطه- انجیر- هندونه- پنجره- ماشین- موسیقی- پسته- حموم- فیلم- خواب- عکس- فرانسه- نسیم- چنگال- کیبورد- پول- دی وی دی- نامه- کارت پستال- س-ک-س- عابر بانک- تی شرت- کتونی ِ سفید- لیوان گنده- شلوار لی- آب انبه- نون خامه ای- سالاد الویه- سرامیک- بالش- رنگ خاکستری، آبی، سبز، قرمز و مشکی- پوست بچه- آینه- سینما- پاساژ- مک دونالد- آدامس- آب گرم- گوشت چرخ کرده- خرگوش- دلمه- آرایش مو- بالکن- کباب- نوشابه- سنجاب- کاهو- ماهی- ماژیک- بید- ویلچر- قندیل- لامپ- عروسک- توپ پینگ پنگ- کوزه- پوستر- ماهیتابه- گلیم- خیابون یه طرفه- راه پله- پشت بوم- تتو- هدفون- کوله پشتی- لوستر- کاتر- فندک – غوره- جزوه ی آماده- شمع- سنگ- برف- بارون- رودخونه- چمن- رز نباتی- لیلیوم- مروارید- تخم ِ کدو- جوراب ِ سفید- سایه درخت- ام پی فور- تلفن بی سیم- کره- چین- جاده چالوس- گِل- چیپس- سس گوجه- املت- دوربین- دستبند- انگشتر- یقه- بادبادک- هواپیما- کاناپه- دو- پیچک- مجسمه- چهار راه- دربست- تیله- ذرت- آتش- زیرنویس- اکو- قلمو- پشمک-آبرنگ- ...
5/31/2008
بیداری دوست جون جونی؟؟ پاشو به پاستیل دندونی هایی فکر کن که اگه نیفتی می خوام برات بفرستم. انگیزه از این بیشتر می خوای؟؟؟
5/29/2008
شب قبلش هی زنگ می زنین، دعوت می کنین، اصرار می کنین می گین بیاین روز پنجشنبه ای بریم آب گرم. دو روز بمونیم شنبه صبح بر گردیم. با این که حس نداریم و کلی کار و درس و فیلم ندیده و خواب نکرده داریم قبول می کنیم. تا 2 شب مشغول ماشین شستن و جمع کردن خرت و پرت سفریم. دیگه وقتی می خوایم بخوابیم شده ساعت 3. قرارمون هم که ساعت پنج ِ که شما بیاین در خونه ما. تازه من تا ساعت 4 بیدار بودم داشتم آهنگ برای تو راه رایت می کردم. یعنی تا خوابیدم از خواب بیدارم کردن. هی به این مامان بزرگ ِ می گم بابا جون، اینا بگن ساعت 5 خیلی زود بیان 6 می یان. از ساعت پنج لباس پوشیده و آماده منتظر به زنگ خونه نشستیم هم رو نیگا کردیم. هی رفتیم گاز رو قطع کردیم، شیر آب رو چک کردیم. تازه ما بعد از کلی انتظار ساعت 6:30 زنگ زدیم.
ما: بَه سلام. خواب بودین. اونا: مگه ساعت چنده؟ ما: 6:30. اونا: قرارمون ساعت چند بود؟ ما:5. اونا: ما تازه از خواب بیدار شدیم. هیچ کاری هم نکردیم. فکر کنیم تا بخوایم آماده شیم طرفای 10 بشه. (و ما می دانیم که همانا ساعت 10 آنها 1 ظهر است) ما: خوب چی کار کنیم. اونا: می خواین امروز رو بی خیال شیم. بذاریم هفته ی دیگه با یه برنامه ی درست حسابی بریم.
(ما از پشت تلفن لبخند می زنیم)
5/28/2008
مصاحبه با رادیو BBC خرداد 85 - ترانه ها – چند تا ترانه تصویری که بر می گردن به تهران 14 آبان 83 و چند ترانه ی تصویری دیگه مال ِ مشهد 2 فرودین 85 هست.
قسمت مصاحبه با رادیو صوتی هست. ترانه ها 10 قطعه صوتی با کیفیت تنظیم شده و عالی که من به شخصه با اینکه فکر می کردم همه ی آهنگ های نامجو رو شنیدم چند تا آهنگ جدید پیدا کردم. آهنگ های هم که قبلا شنیده بودم با تنظیم جدید بودن. ترانه های تصویری هم خوب تصویر اند دیگه. دو تا با هم حدودا فکر می کنم 12 تا ترک باشه که باز با اینکه زنده هستن ولی باز مدل ِ آهنگ ها و تنظیم هاش با اونهایی که قبلاً شنیده بودم متفاوت بود.
برای کسانی که نامجو را دوست می دارند، دیدنش خالی از لطف نیست.
اگه روتون نمی شه، من خودم اعلام می کنم: هر کس* مشتاق دیدن این مجموعه هست می تونم بهش هدیه بدم.
* کمی نزدیک و آشنا باشید لطفاً. نیوشایی**، بهاری**، نازلی ای**، گلابتونی**، سر هرمس مارانایی**، دوست نیوشایی، دوست ِ بهاری، دوست ِ نازلی ای، دوست ِ گلابتونی، دوست ِ سر هرمس مارانایی، فامیل نیوشایی،...
**کی حوصله ی لینک دادن داره؟
یه ساعت بعد اونورتر من هی اونو می گیرم، اون منو. خطوط لامصب مگه آنتن می دن حالا. خوشبختانه موفق به صحبت می شیم.
بهار: ها، چی شد؟ من: اِی بد نشد. همش هشت تا. بهار: (یادم نمی یاد چی گفت) من: همه ی درس تخصصی هام رو افتادم. هشت تا از شونزده تا! واقعاً که! رفتی هر چی شمع ِ نصفه نیمه و خراب بود رو روشن کردی من همه درس هامو افتادم. بهار: (یادم نمی یاد چی گفت) من: (یادم نمی یاد چی گفتم) ...* من: خوب برم به دوستام ملحق بشم. بهار: برو. من: خدافظ. بهار: خدافظ.
* این سه نقطه یعنی اینکه یه ده تایی اون گفت و من گفتم ولی یادم نمی یاد چی گفتم/ چی گفت.
5/27/2008
5/25/2008
5/20/2008
پسران در دستشویی مدارس به جز استعمال دخانیات، نوشیدن مشروب، خود ارضایی و نقاشی کشیدن روی در و دیوار و ابرو برداشتن
موهای رو گونه های همدیگر را هم بَند می اندازند!!!
من: وات ایز ک-س شعر؟!
اون: زندگیم.
5/17/2008
آفتاب که رفت، از جا که پا شدیم. قالی را که تکاندیم. عکس یادگاری گرفتیم.

5/16/2008
5/15/2008
5/13/2008
گفتم لیبل یاد لیبرالیسم افتادم. فردا امتحان معارف دارم با هزار تا کلمه ی قلنبه سلنبه، جهان نظامی شده و محصور در تسلیحات، در آمریکا روزانه 1300 کودک نامشروع به دنیا می آید و 1100 تای دیگر سقط می شود،سوداگردان فناوری مدرن، یک نویسنده تیزبین آمریکایی درباره ی جامعه خود می گوید، تاکید بر محتوای عقلانی و خردمندانه ی دین، فردای روشن، تمدن قرون وسطایی مسیحی با تضاد دین و عقل آغاز شد و تا وقتی که اندیشه های مسلمانمان وارد اروپا نشده بود، تفکر عقلی جایگاه مناسبی نداشت، یکسانی منزلت زن و مرد، توحید در ربوبیت، شرک ذاتی، هدف ما نه تنها رفع فقر، بلکه محو هر گونه ظلم و کفر از کل جهان است، گفتم که فردا امتحان دارم.
5/05/2008
5/03/2008
4/29/2008
اه اه آقا در باغ اینجوری مهمون داری می کنی؟ اگه به عمو جرج باغبون نگفتم بیاد بکنتت بیرون! حالا حتما باید منو ضایع می کردی تا خوابت می برد؟ به جای اینکه تمرکز کنی رو ضایع کردن من روی این تمرکز می کردی که بفهمی کاپ کرن چیه! بابا همین ذرت آب پز ها رو می گم.
دوستان محترمی که دوستان کی آ هستید و من نصفتونو نمیشناسم و قراره در آینده باهاتون دوست بشم! (آینده دیره الان دوست بشم؟ باشه. سلام نیوشا! کی آ می گه خیلی مهربونی، آره؟)
این توضیحاتی که اینجا در مورد من نوشته شده مربوط به دو سال پیشه. فقط گزینه ی 1 و2 همچنان صحیحه. بقیه گزینه ها کم و بیش اشتباست پس خیلی جدی نگیرید. با تشکر. خودم راستی: بی زحمت منو بیشتر از کی آ دوست بدارید تا اندکی ضایع بشه.
از این به بعد دوست جون جونی من بهار، تو وبلاگ من می نویسه تا بره سر خونه زندگیش!
در ابتدای پست های بهار این جمله می آید:
"این پست را بهار ترکانده است"
4/27/2008
به خاطر اینکه هیچ کس منو به بازی غذا های مورد علاقه دعوت نکرد و من تا مرز عقده ای شدن پیش رفتم خودم با احترام تمام و هزاران خواهش و تمنا و پاچه خواری از خودم، خودم رو دعوت می کنم که بنویسم! یعنی چی؟ منو به بازی غذا ها دعوت نمی کنید؟ سلطان خوردن ها رو؟! یعنی نمی دونستید که من اینقدر عشق ِ غذام؟ بدون غذا می میرم؟
خوب ابتدا قضیه از خوردن شروع می شه. مگه می شه من دهنم نجنبه؟
من بیشتر خوراکی رو دوست دارم فکر کنم این برمی گرده به علاقه ی بی نهایت من به آشپزی. ببخشید شما ماکارونی می خورید؟ ماکارونی هایی که تا حالا خوردید رو دور بریزید لطفا! یعنی اگه ماکارونی های منو بخورید یا معتاد می شوید یا در جا سکته می کنید!
جان؟ جوجه کبابم رو نخورده اید؟ لطفا به اولین ماشینی که از جلویتان رد شد برخورد کنید!
تخصص شدیدی در پخت غذاهای "من در آوری" دارم؛
استفاده از چاشنی های خانگی و نایاب ِ آورده شده از خاور دور! نظیر رب گوجه سبز، رب خرمالوی بوته ای، انجیر رنده شده ی تازه، تخمه های کیوی فریز شده، انار ترش های نرسیده ی آسیاب شده، سبزی های چیده شده از نواحی شمالی کشور و انواع چاشنی های اسم مامان بزرگ در آوردی!
هشدار:
(لطفا دستور های خانوادگی را به سرقت نبرید، پیگرد قانونی دارد)
همه ی میوه ها رو هم به جز چند میوه ی میمون پسند نظیر موز و نارگیل دوست دارم! از غذا های شیرین حالم به هم می خوره. مث ِ فسنجون شیرین، آلبالو پلو، هویچ پلو واین جور چیز ها!
و میوه های مورد علاقم هم خیار، انجیر و هندونه هستن. تمام خوراکی و هله هوله ها رو می خورم. کرانچی فلفلی، آلوچه، چی توز موتوری، پفک هندی، چیپس تنوری، بی تربیتی ه فیل ِ پنیری، آدامس خرسی، بیسکوئیت های بای، آب انبه، بستنی هر نوعش.
سیب زمینی سرخ کرده ی خونگی هم همیشه می دزدم!
ولی الان که دقیق فکر می کنم می بینم تنها ماده خوراکی که من قابلیت اینو دارم که در هر ساعت از شبانه روز و هر زمانی بخورم و هر چی بخورم سیر نشم و باز عاشق ترش بشم بستنی ه!!!
با همه ی اینها نه تنها من موجود چاقی نیستم بلکه خیلی هم خوش هیکل و تین ایجر نما هستم!
برای دعوت دیگران به این بازی:
من وبلاگ های خیلی کمی هستند که پیگیرشون هستم و می خونم و تعدادشون هم خیلی کمه شاید پنج یا شیش تا! تموم این وبلاگ ها هم از بازی نوشته اند به جز بهار دوست خیلی خوبم که فعلا در حال تغییر خونشه و من ازش خواهش کردم که تو وبلاگ من این بازی رو بنویسه و اون هم قبول کرد.
برای اینکه بهار رو بهتر بشناسید اینا رو بخونید که خودش درباره ی خودش نوشته است که حدودا یک سال قبل نوشته است و من از وبلاگ قبلی اش دزدیدم(دزدی کار بدی است!)
۱. بهار. یه دختر شهریوری شیرازی کله خراب(به معنای واقعی کلمه) که دیوونه ی شهرشه و کمی تا میزانی هم ناسیونالیست.
۲.تک بچم. نه خواهری هست نه برادری. مامان و بابام شاغل بودن ولی احتمالا مامانم دلش برام سوخت چون الان دیگه سر کار نمیره .فکر نمیکنم لازم باشه بگم چقدر تو خونه تنهام حتی گاهی دلم میخواد یکی باشه باهم دعوا کنیم قهر کنیم بزنیم تو سر و کله ی هم یکی نه مثل مامان و بابام یکی که مثل خودم خیلی چیزها رو ندونه..
۳. عاشق خندیدنم و دلم میخواد همه بخندن. زیادی شلوغ و پر جنب و جوشم و هر کس برای اولین بار میبیندم براش سوال پیش میاد که چرا به ترک دیوارم میخندم. عاشق مهمونی و جاهای پر سر و صدا. عاشق کتابای عرفان نظر آهاری. مصطفی مستور. شهریار مندنی پور و شعرهای پناهی و شاملو حتما و حتما با دکلمه ی خودشون...
۴. ترم اول سخت افزارم و اصفهان درس میخونم. از اصفهان اصلا خوشم نمیاد (نظر شخصیمه مطمئنا اینجا هم واسه اصفهانی ها قشنگه) و دلم لک زده واسه بوی بهار نارنجای شیراز ولی فعلا در کمال تعجب حسابی داره تو دانشگاه با بچه ها بهم خوش میگذره.
۵. ۲-۳ سالیه ویلون میزنم و یکی از آرزوهام اینه که یه روز بتونم توی یه کنسرت موسیقی بزنم. یکی دیگه از آرزوهامم اینه که... ای بابا چی بگم اخه؟ خودتون بفهمید آرزوی یکی که حس میکنه عاشقه... (بی زحمت فکر نکنید به این احساسای زود گذر بی ریشه میگم عشق)
من این ای میل رو از بهار دریافت کردم. بفرمایید بخونید. تعارف می کنید؟
آقا سلام. ( آقا کیه؟!)
احتمالا آقا در باغ رو می گم!! من اومدم به اطلاع عموم دوستان برسونم که کیا علاوه بر "لوبیا سبز، قارچ، فلفل دلمه ای ببخشید منو که قبلا عاشقتون نبودم"(شکلک خنده، دهن باز به قاعده زیاد) بستنی سالارم دوست داره! فکر نکنید که بهم گفته هاااااااااااااااااااا نهههههههههههه. من نیست آی کیو هزار هستم خودم فهمیدم(الان مخم سورپریز شد انقدر تحویلش گرفتم) تازه الانم کلی احساس خوب دارم که قبل از نوشتن پستش اومدم اینو اعلام کردم. تقریبا حسی رو دارم که وقتی طرفش میخواد با ذوق جوک رو تعریف می کنه. ای حالییی میده!! در ضمن من می خواستم اینا رو تو وب خودم بذارم اما چون تا اطلاع ثانوی وبم تعطیله و بی خانمانم و تو کوچه می خوابم نمی شد. امروز کیا دعوتم کرده خونه اش اما هیچی نمی ده ما بخوریم. بگذریم دیگه برید نوشته ی خود بچه رو بخونید.
پ.ن اضافه از طرف کیا: فکر می کنید متن رو به همین درست حسابی ای تایپ کرده بود خداییش؟
"ذوق" رو "زوق" نوشته بود، احتمالا خیلی ذوق زده بوده! "جوک" رو نوشته بود "جک" و من سه ساعت فکر می کردم "زوق جک" چه واژه ای است!
پ.ن بعد: چون ایشان بی خانمان هستند و ما هم خیلی مهربانیم سرپرستی ایشان را به صورت مدت دار تقبل کردیم و فعلا ایشان اینجا پست می ترکانند.
پ.ن بعد تر: امروزه همه در وبلاگ هایشان مهمان دعوت می کنند. شما چطور؟
و در ادامه من بهش گفتم پس غذا های مورد علاقت کوشن؟ اونم این اس ام اس رو داد:
منم به عنوان نخودی اومدم بازی! اینم هفت تای من: ا- پاستیل دندونی 2- پاستیل دندونی 3- پاستیل دندونی 4- کاپ کورن (سسش زیاد باشه) 5- سالار (حتما میهن باشه) 6- هات چاکلت 7- هر چیزی که یه رگ و ریشه ی ترش داشته باشه!
پ.ن از طرف کیا: این "هفت تا" رو کی اختراع کرده؟؟؟
پ.ن بعد: من نمی دونم کاپ کورن چیه! یعنی خیلی عقب افتاده ام؟
پ.ن بعد تر: تازه من قراره از طرف ایشون یه لیوان پر آدامس بگیرم!
پ.ن بعد تر ها: ببخشید گشنه ام شد. من میرم تا دهنم بجنبه!
شعار هفته: می روم تا همچنان در جنبش باشم!
4/26/2008
4/25/2008
4/22/2008
تو کادوهای تولدم آلبوم اورجینال ترنج نامجو(سلام گلی، هی نازلی) و دو تا دی وی دی اورجینال از کوئین (سلام نیوشا) رو گرفتممممممممممممم. یه ریش تراش مارک ِ ناکجا آباد. یه توپ قرمز کوچولو به رنگ ِ بالشم! یه سیم کارت پیامک رسان ِ ایرانسل! یه ام پی چهار (اِ... نازلی) دوباره مِدین ناکجا آباد. صد تا فیلم و کلی آرزو: آرزوهای شیرین خرید آل استار (نازلی چند می دی مشتری شیم؟) و چند لیوان ِ آبخوری! مسواک برقی! خرید ویلا... همسر ِ شَر خر و دوست دختری شیرازی!!!
اعتراف: گستره ی وبلاگ خونی من به همین سه تا وبلاگ منتهی می شه!
4/21/2008
شب ِ تولدم هست. هیچ کس یادش نیست. ولی نمی دونم من چرا هی الکی خوش هستم.
...
ساعت ده و نیم شب است
بابا تولد! همه یادشون بود که امشب تولد ِ منه! و من هنوز الکی خوش هستم. اگر از شرح ماجرای خسته کننده تولد خواسته باشید چیز زیاد خاصی نبود. نوشته های یک نفر را که در مورد شب ِ تولدش هست رو بخونید، انگار مال ِ من رو هم خوندید/ دیدید!
4/20/2008
می خوام بدونم کسی هم هست مث ِ من اینقدر هی خودشو روز به روز و هر روز عوض کنه؟ آخه دیگه اینقدر متنوع لامصب؟!
4/19/2008
4/18/2008
فرستادن بسته با پست پیشتاز= در یافت بسته حداکثر یک روز بعد
سه روز بعد...با این همه انتظار وقتی دیگه بی خیال شدم که بسته برسه و اینکه حتما گم و گور شده، بسته رسید. اصلا ارزش این همه انتظار رو نداشت، اصلا.
4/12/2008
4/09/2008
4/06/2008
4/05/2008
پ.ن: چرا از تو کابینت ها یه لیوان بر نمی دارم؟
با این سیستم کابینت ها تو خونه ی ما حتما با باز شدن کابینت ها همه از خواب می پرن.
4/04/2008
یه دوست ِ خیلی گل کی می تونه باشه به جز نیوشا؟


























